شمس الدين حافظ

67

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

قبل از او زندگى مىكرده و خداوندگار شعر عاشقانه است ، آنگاه به سراغ حافظ بيايد تا بداند كه او پس از گذشت صدسال بعد از سعدى چگونه قله‌هاى رفيع عرفان را فتح كرد و چگونه عرفان و عرفان‌سرايى ، مولانا ، عطار ، سنايى و عشق و عاشقانه‌سرايى سعدى و تأملات خيام را يك جا در ظرف و قالب غزل عارفانه خود ريخت و معجونى ساخت كه هر صاحب‌دلى از خوردن آن چشمان دلش باز و ذائقه‌اش از شهد شكربار عشق ، شيرين مىشود . او با اختلاط حرف و حكمت و انديشه توانست عرفان مولوى و سعدى و سنايى و فلسفه و جامعه‌شناسى خيام و فكر و انديشهء عطار و عراقى را به مخزن مضامين درهم بريزد و از آميزش و آميختگى آنها « رند » را خلق كند و سلوك رندى را با مضامين بديع و تازه همراه با مسايل سياسى و اجتماعى در اشعار خود سارى و جارى سازد . و سه مقوله بادهء ادبى ( مضمون‌پردازى ) انگور رومى ( مادى و عينى ) و شراب عرفانى ( معنوى و سمبليك ) را چنان درهم آميخت و ايهام‌گونه و آرايه‌پردازى كرد كه پس از گذشت بيش از ششصد سال غالب سخن‌سنجان و معنىشناسان و لغت‌پردازان به يقين مطمئن نيستند كه همهء باده‌هاى او انگورى است يا عرفانى يا ادبى است ! ! پيش از حافظ كسى بار سنگين ( حسن طلب ) قصيده را بر اندام نازك غزال غزل نگذارده و در قالب مدح و استمالت از ممدوح طنزى نو ، بديع و بىسابقه آورده است . حافظ ، « رند » را به ميدان آورد و از او نمادى ساخت با ابعاد انسانى كامل ، واژهء پير مغان را از تركيب پير مىفروش و پير طريقت نهال و نهادى شكوهمند ايجاد كرد . حافظ از واژه « خرابات » كه معنى ميخانه و محل شرابخانه فسق و فجور است ، استفادهء بهينه كرد ، زيرا مىديد كه مردم ستمديده و يا عاشقان زهد و عرفان در بيغوله‌ها براى فرار از زاهدان رياكار با خداى خويش راز و نياز مىكردند ، پس از خرابات استفاده‌اى بهينه براى رسيدن به معشوق مىكند و آن را جايى مىداند كه نور خدا در آن ديده مىشود و عارف به شكرانه معشوق و ديدار او در خرابات محو مىشود . در خرابات مغان نور خدا مىبينم * وين عجب بين كه چه نورى ز كجا مىبينم اين مضمون‌سازى و استخوان‌بندى لفظى شاعرانهء حافظ اعجاب و اعجاز اوست ، از باد صبا كه پيك سنتى عاشق و معشوق شاعران مىباشد ، مىگويد : اى دل اندر بند زلفش از پريشانى ، منال * مرغ زيرك چون به دام افتد ، تحمل بايدش ( اگر دل گمگشتهء ، بخت سرگشتهء مرا ديدى كه در چين زلف يار گرفتار است ، لطف كن و به او بگو كه جايش را دو دستى بچسبد و مبادا از آن جاى جلال و آن مقام يك لحظه و دم غافل شود و جايش را از دست بدهد ) . اين ديگر معنىآفرينى اوست ، نه مضمون‌تراشى ، زيرا حرف و حكمتى و الا در شعر بيان شده كه